بدون عنوان
بازم امیــــــــــــدم به تو خدا مامانی باز دوباره یه ماه دیگه اومد که من دوباره امیدوارم که تو این ماه بیای . من و بابایی منتظرتیم عزیزکم ، دیشب تا خوابم ببره کلی بهت فکر میکردم و واسه خودم تصورت میکردم که چه شکلی میشی و واااااااااای اون دستای کوچولو و لطیفت رو تصور میکردم و هزاران بار بوسه بارونشون کردم و لپای تپلو و لطیفت رو . مامانی زودتر بیا که دیگه طاقتم طاق شده . دیگه بابایی هم میگه که دلش برات تنگ شده و میخواد که باشی کنارمون . اگه این ماه بیای تو دلم تقریبا خرداد ماه سال 92 به دنیا میای . وای خدا یعنی میشه ؟ خداجون برای تو که کاری نداره خوب چی میشه یکی از اون فرشته هاتو سر بدی تو دلم ؟ قول میدم امانت دار خوبی باشم . وای خدا چقدر...


